تو را من چشم در راهم ....

من به آمار زمین مشکوکم..... اگر این سطح پر از آدمهاست....پس چرا این همه دلها تنهاست؟؟!!!

محتاجم
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤  

از عشق که....نه....

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

 

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،

 

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!


من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

 

می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

 

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!

 

می ترسم یا نه؟!


فقط می دانم که.....محتاجم!


 
دل خط خطی من!!
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤  

کدام گوشه قلبم را به تو بدهم ؟


تا دلت را خط نیاندازد



که تمام دلم ، خط خطی ست !


 
سکوت می کنیم !
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤  

سکوت می کنیم به یاد تمام "دوستت دارم" هایی که در گلو ماند !

 

سکوت می کنیم به احترام تمام خاطراتی که درودیوار زندگی را آذین بسته اند !

 

سکوت می کنیم برای لحظه ای ــ تنها لحظه ای ــ بیشتر با هم بودنمان . . . .

 

و سکوت انگار سخت ترین کار دنیاست !

 

سکوت می کنیم !

 

چیزی شبیه نگاه داشتن ِ شیشه در بغل ِ سنگ . . .


 
تو می روی و من از تو شعر میگویم
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤  

 

از وقتی تو رفته ایی

دیگر در سرسرای ذهنم ،

خبری از قیل و قال ما نیست

همه چیز رنگ تنهایی دارد  

و من رنگ تو را گرفته ام .....

 

از وقتی تو رفته ایی

کمتر حرف میزنمو کمتر آواز می خوانمو کمتر گوش می کنم

از وقتی تو رفته ایی

بیشتر فکر می کنم  و بیشتر می نویسمو بیشتر خوانده می شوم

 

اما از وقتی تو رفته ایی

در من معجزه ایی رخ داده است

از وقتی تو رفته ایی

واژه ها با قلمم آشتی کرده اند

و مرا در نوشتن یاد تو یاری می کنند

و من از تو می نویسم  و مردم آنرا شعر می نامند

تو رفته ایی و من شعر می گویم

شعر آشنایی ، وصال ، شعر جدایی و اکنون  شعر تنهایی

آیا دیوان شعرمن ، همان روایت رفتن تو نیست ؟

تو می روی و من از تو شعر میگویم .


 
حال من.....
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥  

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم شرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
ارچه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گنه بردند وبر دارم زدند
دشنه نامرد بر پشتم نشست
از غم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
دین اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم –

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چو لب تر میکنم
طالعم شوم است ، باور می کنم
من که با دنیا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
غصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کن گر نباشد پیشه ام
بوی از فرهاد دارد ریشه ام
عاشق از من دور پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس دست مرا وا کرد
فکر دست تنگ ما را کرد ، نه
هیچ کس از حال ما پرسید ، نه
هیچ کس اندوه ما را دید ،نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی است حالم دیدنیست
حالم از این و آن پرسی دنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ، می پنداشتیم


 
زندگی...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  

زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت مى خواهى.
نقشه از قبل مشخص شده است.
تو در این بین فقط مى بافى
نقشه را خوب ببین!
نکند آخر کار،
قالى زندگیت را نخرند!


 
بدترین روز دنیا....امروز بود
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  

امروز روز بدی بود...

پر از ناراحتی..تلخ بود..مثل زهرمار..

امروز با کسی که خیلی دوسش داشتم خدافظی کردم..

سخت بود..

مثل سنگ سرد و بی احساس ازش خدافظی کردم..

بهم گفت سنگدلی..گفتم اره..کاش میگفتم چه احساسی دارم...

دیگه نمیبینمش...صداشم نمیشنوم..

حتی باش حرف هم نزدم..لعنت به من..

از صبح با هر اهنگ غمگینی گریه  کردم..

ولی تلفناشو جواب ندادم...

خدایا ...

یه روز بهش بگو چقدر دوسش داشتم..

بگو به خاطر خودش بود..

بهش بگو میترسیدم از عشق..

بگو اونقدر عاشقش بودم که حسادت اینکه کسی نگاش کنه دیوونه ام میکرد..

دیوونه میشدم وقتی میخندید و با لبخند جواب دیگران را میداد..

بگو اگه تمام نمیشد زندگی جهنم میشد...

بگو میتونه صدام کنه دیوونه ی عاشق...

یادت نره...

بهش بگو دیوونه وار دوسش داشتم...


 
سلام....دیگه هیچوقت اسم شهرهای جنوب را جلو من نیارید
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠  

فکر کنم یه سلام طولانی به خودم و شما بدهکارم....

خودم را چند وقت بدجور درگیر زندگی کردم و حالا خسته تر از همیشه اومدم به خلوتگاه خودم...

جایی که میتونم راحت حرف بزنم ..درباره ی تمام حماقتهایی که اینن چند وقت کردم...یا در مورد کارای جدیدی که کردم..خوشگذرونی ها و جاهای جدیدی که دیدم...

آه بکشم واسه تمام کارهایی که نباید میکردم و کردم و باید میکردم و نکردم...

گریه کنم به خاطر تمام زخم دلهایی که تو این مدت غریبه و آشنا به دلم زدند...تمام اعتمادی که نباید میکردم و کردم...حرفهایی که نباید میشنیدم و شنیدم...

و گله و دلتتنگی کنم از دوستایی که تنهام گذاشتن تا توی تنهایی و غربت و حماقت و دردهای خودم دست و پا بزنم...

تو این مدت ادما را اون جور که هستن شناختم...

من ساده همه را ساده میدیدم...فهمیدم توی یه دنیای کثیف پر از حیوانات وحشی در تن پوش آدمیزاد زندگی میکنن...

فهمیدم به هیچکس و هیچ چیز نباید اعتماد کنم....

فهمیدم که وقتی توی دنیای دروغ زندگی میکنی اگه راست بگی مسخره ات میکنن...میشکننت..ازت سوءاستفاده میکنن تا به هدفشون برسن...

خسته شدم از دیدن این دنیای کثیف..دلم پر از حرف شد...اومدم اینجا درددل کنم...

اینجا خلوتگاه تنهایی منه...میبینی...چقدر بی وفام...این همه وقت نیومدم..خودم رو دچار زندگی کردم..وقتم را تلف دیگران...

اومدم توبه کنم....

توی اتاقک کناری من آیا پدر روحانی وجود دارد که به حرفهای من گوش کند؟!

توبه ام را بپذیرد...

شک دارم...

این دنیای خالی از آدم ،پدر ندارد...

خدا را شکرت...اونقدر خوبی که این همه سال دوستایی بهم دادی که این رنجها را تا یکسال پیش تجربه نکنم...

دوستایی که ساده بودن...مثل خودم دنیای کثیف را ندیده بودن...

شرمنده اتم خدا...حالا که این دنیا را دیدم دوستایی که بهم دادی را از دست دادم..

شکرت به جا نیووردم و ضربه خوردم...

خدایا..شب اول ماه رمضانه...نمیخوام تا وسطش صبر کنم...همون اولش دلم را آروم کن..

خدایا ...کمکم کن ...میخوام از این زندگی بکشم کنار...

آرامش فرشته ها را بهم بده تا بتونم تمام ذهنم را از خاطرات بد این یکسال پاک کنم و شبها آروم خواب فرشته ها را ببینم..

میخواهم همه کسانی که توی این یکی دو سال شناختم به فراموشی بسپرم..کمکم کن تا ذهنم را شستشو بدهم..

خدایا دوباره پیدات کردم...

دوست دارم...

تنهام نذار


 
خداحافظ....من واسه چند وقت میرم سفر ....شاید چند ماه دیگه بیام
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  

اونجا که میرم سیستم ندارم پس موقتا خدافظی میکنم....میخوام یه کم استراحت کنم...دیگه از کار کردن خسته شدم....

 

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه


خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته


تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم، اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا


به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد


خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه


 
...
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  

من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسمهای شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو...............


 
زندگی کنیم...
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱  
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
" لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد،
 قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."
 آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
 او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما .... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..
امروز را از دست ندهید،
 آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

 
محمد جاوید
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  

نـمی دانــم پـس از مــرگم کسی یـادم کند یانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم کند یا نه؟
مــنی کـــه بـــا امیــد لـطف یـزدان رفتم از دنیا
نــمی دانم که او گوشی به فریادم کند یا نه؟
هـــر آنکس را که در دنیا زخود رنجانده ام گاهی
نــمی دانـــم زبـنــد خــویـش آزادم کند یا نه؟
اگــر بــا تیـشه طـعـنـه بـشـد ویـران دلی از من
نــمی دانــم کــه آن ویــرانـــه آبادم کند یا نه؟
بـه نـاحـق گـر کـه خوردم مالی از طفل یتیم اینک
نمی دانـــم کــه بــا بـخشیدنم شادم کند یا نه؟
اگـرگــردیـد نیــلی صـورتی از سیلی و مُـشـتم
نــمی دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم کند یانه؟

اگـر گـاهی دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم
نـــمی دانــم کــه شیرش را حلالم میکند یانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهی اگـــرپیــچیده ام سر را
نــمی دانــم کــه با بخشش زلالم می کند یانه؟
اگر حــقی بـه ناحق کرده ام در طول عمر خود
نــمی دانـم کـه صاحب حق خلاصم می کند یانه؟
اگــر گــامی بــه راه کــج نهادم ، پای درظـلمت
نــمی دانـــم کــه پا فکری به حالم می کند یانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند
گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟


 
دوست
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  

ای پیک عـــــاشقان گذری کن به بام دوست  
بر گرد بنده‌وار به گرد مقــــــــــــــــام دوست  
گرد سرای دوست طـــــــــــوافی کن و ببین  
آن بار و بارنـــــــــــــامه و آن احتشام دوست  
خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چین  
بر زن به زلف پــــــــر شکن مشکفام دوست  
برخاست اختیـــــــــــــــار و تصرف ز فعل ما  
چون کم ز دیــــم خویشتن از بهر کام دوست  
خواهی که بـــــــار عنبر بندی تو از سرخس  
زآنجا مــــــــــــــیار هیچ خبر جز پیام دوست  
خواهـــــــــــــــی که کاروان سلامت بود ترا  
همراه خویش کن به سوی ما سلام دوست  
بر دانه‌های گــــــــــــــوهر او عاشقی مباز  
تا همچــــــــو من نژند نمانی به دام دوست  
با خود بیار خــــــــــــــاک سر کوی او به من  
تا بر سرش نهــــم به عزیزی چو نام دوست  
بینا مباد چشـــــــم من ار سوی چشم من  
بهتر ز توتیا نبــــــــــــــــــود گرد گام دوست  
گر دوست را به غــربت من خوش بود همی  
ای من رهی غــربت و ای من غلام دوست  
از مال و جان و دیـــــــــن مرا ار کام جوید او  
بی کام بادم ار کنـــــم آن جز به کام دوست  


 
سلام
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست
تو یک رویای کوتاهی ، دعای هرسحرگاهی
شدم خام عشقت چون ، مرا اینگونه می خواهی

من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز  که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی ، شکوهه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی
نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه می خواستی

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست
بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو ، عزیزدل سلام از ماست  


 
این دوره از تحصیل هم تمام شد...
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧  

امتحانات تمام شد ... نمراتم را تقریبا زدند به جز یکی دو تا ...البته پروژه و کار آموزی و آز سیستم مونده...که اون هم دنبالشم و در تلاشیم...

چند روزی را کوچ کردم اون خونه...مثل یه غریبه ...با یه چمدان بزرگ ..و بالشم...گفتم چند روز اونجا میمونم...شاید هم همانجا موندمو دیگه نیومدم آخر دنیا..

سخت بود...همه جا بوی غربت میداد ...اتاق خالی من با یه کامپیوتر و بدون پرده...همه اش بوی غریبی داشت که من را دلتنگ میکرد...دلتنگ آخر دنیا....

انگار نه انگار که ٢۴ سال از عمرم را در آن خانه بودم... افتخار میکردم که بچه آپادانا هستم...من با اکیپ دوستام چه روزگاری داشتیم...هر روز صبح زود کنار پل خواجو قرارمون بود...میدویدیم ..طناب میزدیم..کلی شوخی و خنده...

اما حالا همه چیز بوی غربت میداد...در خانه ی خودمان غریب بودم...این سه سال فقط یک بار از صبح تا ظهر اون هم وقتی دکوراسیون داخلیش را خراب کرده بودن و تعمیرش میکردن اونجا رفته بودم...اون هم برای کمک به تمیز کردن خانه...یادم میاد شب که برگشتم آخر دنیا تا دو روز چشمام باز نمیشد...

رفتار پیمانه شدید ترش میکرد...مرتب در حال پذیرایی... ناهار چی واست درست کنم؟...میلک شیک با موز دوست داری یا با توت فرنگی.... با طالبی امتحان کردی طعمش فوق العادس!... باغچه را دیدی ؟ شده یه جنگل... سه سال پیش وقتی داشتم از اون خونه بیرون میومدم دو تا کبوتر بود...همه خونواده عاشقشون بودن...همیشه لبه پنجره ادعای قلدری میکردن...حالا اثری از آثارشون نبود...

نمیدونم چرا هنوز صدای بال زدنشون را میشنیدم و بی اختیار دنبالشون میگشتم.... پیمانه از خاطرات بچه گی تعریف میکرد ...از دختر خاله هام که به خاطر مصرف قطره آهن دندان های شیریشان مثل میخ های فلزی سیاه بود... حالا یکی استاد دانشگاه و دیگری مادر یک بچه و مدیر یک شرکت....

خاطراتی که مربوط به خودم بود را سانسور میکنم...دلم نمیخواد منو دیدید چپ چپ نگاهم کنید...

خلاصه کنم...این غربت نگذاشت بیشتر از دو روز اونجا بمونم...چمدان بزرگ و بالشم را برداشتم و برگشتم آخر دنیا....توی غربت خودم....این تنهایی را به دنیا نمیدم...البته ظاهرا هر رفتی یه اومدی هم داره و پیمانه و فرزاد از صبح اینجا تلپ بودن...

دوباره تابستونه و من درسم تمام شد...همه اش یه محاسبه کوتاه داره...همه مساوی میشه با سفر من به جنوب و غیبت چند ماهه من....البته به بهانه کار آموزی سعی میکنم تا یک ماه دیگه نرم...چند نفری به یک شرکت میریم...قراره کلی چیز یاد بگیریم و همونجا شاغل بمانیم...

هر کدام با یک استاد داریم...من با استاد نادری..پگاه با استاد بهشتی...صبا با استاد شفیعی...ناهید با استاد نورمحمدی...و فیروزه با استاد دارویی...مریم و سارا هم به عنوان نخودی و جای ترم بعد میان....

کلاغام باهام قهر کردن...چند روزی هست که بهم سر نزدن...گلهام ظاهرا خیلی خوشحالن....اونقدر که من این دو سه روز نگرانشون بودم انگار اونا هم دلتنگ شده بودن...وقتی اومدم لینا غم به بغل گرفته بود و برگهاش را آویزون کرده بود...نخل مردابم همه ساقه هاش را ریخته بود پایین...بابو ها برگهاشون ریخته بود...کاکتوس هام لاغر و زرد شده بودن...نمیدونم من رفته بودم یا اینجا زلزله شده بود... اما حالا که هستم دوباره همه چیز برگشته سر جاش...

نمیدونم رفتم جنوب اینها را چه کار کنم ....

هوای غم گرفته وغبار آلود دل آدم را چنگ میزنه...

فردا ١٨ تیره...میگن قراره راهپیمایی کنن...

تا وقتی هستم هر جمعه صبح زود میریم کوه...اگه اومدید قدمتون روی چشم ...همسفر ما باشید